بانویی در دور دست

متن مرتبط با «های» در سایت بانویی در دور دست نوشته شده است

آهای تو که عشق منی نیستی عشقم نیستی نیست نبودن نداشتن عدم حضور حاضر غایب قلب

  • نیلوبلاگ

    من تب داشتم و باز رمانتیک بازیم گل کرده بود یک رابطه ای بین تب و رمانتیک گرایی هست نبردی عاشقانه هایکویی عجیب...

    ادامه مطلب
  • دیوانه ای که زبانش (لبهایش) مزه عشق میدهد/میداد ،همیشه

  • نیلوبلاگ

    به شب موی تو آشفته ام ..کاش دلتنگی بال و پر داشتمیپرید میپرید تا تو ...کاش لبهایم لبهای تو......

    ادامه مطلب
  • و انگشتهای بوی گزنده ی عشق

  • نیلوبلاگ

    کوچک بودم و عقل نداشتم، عقلانیت عشق را در دوست داشتن کوچک بودم دلم میخواست جای همه را بگیرم و جای همه را پرکنم تازه پر گرفته بودم سوخته بودم و عاشقدلم میخواست جای همه چیز من باشم خندیدن خوابیدن راه ر...

    ادامه مطلب
  • درآغوش" تو "بمیرم ،چشمهایت دو دیوانه ...

  • نیلوبلاگ

    صدای تارو زمستان است و " تو " به آغوش میکشی ام به آغوش "تو" فرو میروم در آغوش می کشی ام در اغوش م فرو میروی میبوسی ام میبوسم ات لب تو و لب من زمستان است... عزیزم ...صدای تار و بوسه ی تو میبوسی ام و تار ...زمستان است...

    ادامه مطلب
  • نوشتن همچون خون در رگهای من است... شبیه عشق.....

  • نیلوبلاگ

    هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، درختها، شلوغی، آدمها، تاکسی ها ، مردم را میبینم؛ دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛ گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند... همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛ یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگ...

    ادامه مطلب
  • این نفس های عاشقانه سهم من است... معشوقه ام میشوی؟

  • نیلوبلاگ

    دستم راطوری محکم گرفته بود انگار کودک گریزپایی باشم و نفس نفس لای درختها می دویید و کشان کشان من هم دنبالش؛ اردیبهشت بود و باغ پر از شکوفه های صورتی هلو و صورتم گاه با شکوفه ها ملموسو عطرش چنان توی چشمها و وتنم میپیچید که گویی توی ابر و اردیبهشت می دوم تمام تنم غرق _ عطر و شکوفه و اردیبهشت شده بود نفسم به شماره افتاده بود دستم را کشیدم و گفتم: بس ا ست دیگر بهشت هم باش...

    ادامه مطلب
  • نوشتن همچون خون در رگهای من است... شبیه عشق.....

  • نیلوبلاگ

    هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، درختها، شلوغی، آدمها، تاکسی ها ، مردم را میبینم؛دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛ گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند... همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛ یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگری میشوم... نه محال است بتوانم ننویسم، من نخواهم هم، کلمات، این زیبا های خفته _شگفت انگیز مرا میان خود میگیرند، همچون هاله نور... و با آنها به رقص بر میخیزم؛ نه... نمیشود کلمات را نادیده گرفت، تحقیرشان کرد؛ باید آنها...

    ادامه مطلب
  • این نفس های عاشقانه سهم من است... معشوقه ام میشوی؟

  • نیلوبلاگ

    دستم راطوری محکم گرفته بود انگار کودک گریزپایی باشمو نفس نفس لای درختها می دویید و کشان کشان من هم دنبالش؛ اردیبهشت بود و باغ پر از شکوفه های صورتی هلو و صورتم گاه با شکوفه ها ملموسو عطرش چنان توی چشمها و وتنم میپیچید که گویی توی ابر و اردیبهشت می دوم تمام تنم غرق _ عطر و شکوفه و اردیبهشت شده بود نفسم به شماره افتاده بود دستم را کشیدم و گفتم: بس ا ست دیگر بهشت هم باشد آنچه میخواهی نشانم دهی دیگر نمیتوانم نفسم را ببین بند آمده... آسم دارم به گمآنم! ! . خنده بلندی سر داد بی محابا وگفت: آسم جان دلم ؟ .. دیوانه شده ای جنون عشق تو. را گرفته است که نفست بند آمده است عزیزکم آسم کدام اس...

    ادامه مطلب
  • من های اجتماعی

  • نیلوبلاگ

    ♥ بانویی در دور دست ♥ - من های اجتماعی √ من های اجتماعی هر آدمی یه من بیرونی داره که در حقیقت شخصیت اجتماعی اش رو میسازه که میشه گفت لحن گفتار رفتار صوت و کل رفتارهای اجتماعی اون فرد بعلاوه اون رفتاری که دوست داره بین مردم شناخته بشه و شناسه اجتماعی اش باشه و این متنوع بود ادمها د شخصیت اجتما...

    ادامه مطلب
  • درن های مزاحم

  • نیلوبلاگ

    یادمه فراوان نوشتم کله های صبح و موسیقی حالا کله های صبح و خون گیری خداییش ربط و خبطی بهم ندارنلبخند؟ --تلخند؟ + تاریـــــــخ ۱۳۹۵/۱۱/۱۸ ساعــــت 4:30نویــــسنده ♥ zani dar dordast ♥ ...

    ادامه مطلب
  • کله های صبح

  • نیلوبلاگ

    دکتر :سلام حالت چطورهزن :خداروشکر درن یکم اذیتم میکنه دکتر :گمونم اینجا خیلی هم بد نگذره نه و به هم تختی زن نگاه میکنه و آروم میگه هم تختی ات هم باید خوب باشه ؟ زن:اره سخت اونجوری نه.. خب اینجا خیالم راحت مسائلم هرروز چک میشه آزمایش ها فقط دخترم خیلی دلتنگی میکنه گاهی نیم ساعت یه بار زنگ میز...

    ادامه مطلب
  • عجب زنی هستی تو عجب رمانتیک بازیهایی هه

  • نیلوبلاگ

    خوبم و دلم میخواد یکی شاعر چشمهایم میشد تا ابد مابقی عمرم را روی صندلی راحتی دریا را نظاره میکردم همه عمر همه روز همه صبح و شب و شام.. فقط دریا و امواج خروشان اش... تا حالا دیده اید یکی صبح تا شب بنشیند روی صندلی راحتی و دریا را ببیند؟زمستان هم باشد و آتش روشن باشد یک آتش خوب... لابد از دریا خسته میشدم؟ از شعر چطور؟...

    ادامه مطلب
  • حرفهای گنده گنده

  • نیلوبلاگ

    ساعت از دوازده گذشته بود درست جلوی بخاری دراز کشیده بودم بعد یک ساعت نه دو ساعت جرو بحث و فک زدن با جیگر و نخوابیدنش یهو گفت خودم میدونم بزار به بابا بگم همش تو انتر نتی...بعدم یهو سریع رفت زیر پتو و خودشو قایم کرد درست مثل کسیکه که میدونه کار بدی کرده من :ها بله؟ تو چی هستم؟ و هوس قصه کرده بود اونم یه قصه ببعی دور دراز گفتم حرف شم نزن یه قصه کوچولو بعدم یه قصه بیخود من درآوردی تعریف کردم آموزشی درمورد یه ببعی و مامانش گمونم دو خط هم نبود یهو جیگر گفت پس باباش کجاست چرا نیست گفتم بابا نداره دیگه نمی بینی ببعی ها بابا ندارن با ماماناشون هستن گفت یعنی باباش کجاس گفتم کجا ندارن دیگه بیخیال شو گفت اهان فهمیدم حتما جدا شدن بابا مامانش از هم طلاق گرفتن؟ منو میگی نصفه شبی شوک و رم داشت گفتم طلاق؟ ت...

    ادامه مطلب
  • کله های صبح؟

  • نیلوبلاگ

    یعنی عاشق اینم وقتی جیگر رو میبرمش پیش دبستانی رادیو ماشین محسن چاووشی رو بخونه خیلی حال میده... نمیدونم باز دختر شیطون بلا موج های رادیو رو دست کاری کرده الان درست وقت شه یه آهنگ باحال و چایی دم کنم همینجور با لباسهای بیرون نشستم روی مبل و دارم مینویسم یه چنین آدمی هستم من.. میخواستم از بلگفا برم اما کجا همه انگار رفتن... یعنی چی میشه الان گوش داد که سرحال شد آقای چاووشی؟ نمیدونم نمیدونم اینروزها هیچی نمیدونم... گیج گیجم...

    ادامه مطلب
  • آه پیله تنهایی من بدرود

  • نیلوبلاگ

    نه اینجا دیگر نمیشود نوشت و هیچ جای دیگر شاید... باید خودم را و کلماتم را بردارم و ببرم به کجا نمیدانم... نمیدانم... شاید عمر نوشتن من هم تمام شده.. اینجا هم بماند برای آنها که دوستش داشتند... اگر جای دیگری نوشتم خبرتان میکنم رفقا بدرود شاید هم با یک بقل پر از داستان از بخش پیوند برگشتم کسی چمیداند... شاید هم یک وبلاگ زدم و داستانهایم را با نام واقعی؟ منتشر کردم از من هرکاری بر می اید اگر خواندنم را دوست دارید خبرم کنید تا خبرتان کنم بدرود...نوشتن خوب بود خیلی خوب... اتفاق قشنگی بود که برایم افتاد با سپاس و درود فراوان...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    حرفهای گنده گنده |