دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛
گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند...
همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛
یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگری میشوم...
نه محال است بتوانم ننویسم، من نخواهم هم، کلمات، این زیبا های خفته _شگفت انگیز مرا میان خود میگیرند، همچون هاله نور... و با آنها به رقص بر میخیزم؛
نه...
نمیشود کلمات را نادیده گرفت، تحقیرشان کرد؛
باید آنها را در آغوش گرفت،
بوسید،
بویید..
فشرد..
همچون
معشوقه ای
طناز و زیباو دلفریب....