و نفس نفس لای درختها می دویید و کشان کشان من هم دنبالش؛
اردیبهشت بود و باغ پر از شکوفه های صورتی هلو و صورتم گاه با شکوفه ها ملموس و عطرش چنان توی چشمها و وتنم میپیچید که گویی توی ابر و اردیبهشت می دوم
تمام تنم غرق _ عطر و شکوفه و اردیبهشت شده بود
نفسم به شماره افتاده بود دستم را کشیدم و گفتم: بس ا ست دیگر بهشت هم باشد آنچه میخواهی نشانم دهی دیگر نمیتوانم نفسم را ببین بند آمده... آسم دارم به گمآنم! ! .
خنده بلندی سر داد بی محابا وگفت: آسم جان دلم ؟ .. دیوانه شده ای جنون عشق تو. را گرفته است که نفست بند آمده است عزیزکم
آسم کدام است عطر نفست را نمیشنوی؟ ها کن توی دستهایم زود باش خواستم چیزی بگویم که گفت:هیس! چیزی نگو فقط ها کن زوود باش توی دستهای من؛
بگذار عطر عاشقی نفسهایت همه جا بپیچد، تنم، تنم را سیراب کند، بگذار بهشتمام را گلستان کند، نفس های _جاندار _عاشقانه ات دارد باغ را دیوانه میکند جان _دلم...
سر بر میگردانم که دوباره کشان کشان دستم را میگیرد و از لای شکوفه های هلو به شتاب میرود
میگوید : چیزی نگو سهمم، سهمم را از نفس های عاشقانه ات گرفته ام و... باید..
. و دوباره بین شاخ و بر گها پشت او پیچ و تاب میخورم....