
مرداد مرداد و فکر میکردم مرداد منو یاد چی میندازه؟مردادسالهای ابری علی اشرف درویشیان و دارم زورکی میخونم چون ..تازه از تبریز برگشتیم و بعد رفتیم گرمسار خلاصه اینکه گاهی وسط اش شعر میخونم در کل به مدت مشغول کارای دیگه بودم و کتاب کم میخوندم و تازه باز شروع کردم از بهمن پارسال که تهران رفتم دکتر تهران نرفتم باید برم قرص هامو شاید کم کنه شاید همین هفته احتمالا هفته ی بعد باید زنگ بزنم ببینم دکتر چه روزایی هست دو روز درهفتهگاهی میره آمریکا پیش بچه هاش شاید یکی از دارو هامو خودم کم کنم سطح دارو بدم و بعد برم تهران سمت تهران پارس فلکه سوماونجا از اون سمت میری به طرف مترو یه جایی هست تو بلوار یکی واسه کبوترا دونه میریزهشمعدونی ها رو باز چیدم پشت پنجره شمعدونی به پنجره خیلی میاد یا پنجره به شمعدون...
ادامه مطلب
بلگفا قشنگیش به این بود کسی کسی رو نمیشناخت نمیدید همه اسرار آمیز بودن و همه ادمها بر اساس نوشته هاشون بدون هیچ پیش داوری و شناختی قضاوت میشدن احساسی بودن زمخت بودن مهربان بودن شاعر بودن و همه قشنگی ب...
ادامه مطلب
هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، درختها، شلوغی، آدمها، تاکسی ها ، مردم را میبینم؛ دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛ گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند... همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛ یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگ...
ادامه مطلب
دستم راطوری محکم گرفته بود انگار کودک گریزپایی باشم و نفس نفس لای درختها می دویید و کشان کشان من هم دنبالش؛ اردیبهشت بود و باغ پر از شکوفه های صورتی هلو و صورتم گاه با شکوفه ها ملموسو عطرش چنان توی چشمها و وتنم میپیچید که گویی توی ابر و اردیبهشت می دوم تمام تنم غرق _ عطر و شکوفه و اردیبهشت شده بود نفسم به شماره افتاده بود دستم را کشیدم و گفتم: بس ا ست دیگر بهشت هم باش...
ادامه مطلب
هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، درختها، شلوغی، آدمها، تاکسی ها ، مردم را میبینم؛دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛ گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند... همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛ یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگری میشوم... نه محال است بتوانم ننویسم، من نخواهم هم، کلمات، این زیبا های خفته _شگفت انگیز مرا میان خود میگیرند، همچون هاله نور... و با آنها به رقص بر میخیزم؛ نه... نمیشود کلمات را نادیده گرفت، تحقیرشان کرد؛ باید آنها...
ادامه مطلب
دستم راطوری محکم گرفته بود انگار کودک گریزپایی باشمو نفس نفس لای درختها می دویید و کشان کشان من هم دنبالش؛ اردیبهشت بود و باغ پر از شکوفه های صورتی هلو و صورتم گاه با شکوفه ها ملموسو عطرش چنان توی چشمها و وتنم میپیچید که گویی توی ابر و اردیبهشت می دوم تمام تنم غرق _ عطر و شکوفه و اردیبهشت شده بود نفسم به شماره افتاده بود دستم را کشیدم و گفتم: بس ا ست دیگر بهشت هم باشد آنچه میخواهی نشانم دهی دیگر نمیتوانم نفسم را ببین بند آمده... آسم دارم به گمآنم! ! . خنده بلندی سر داد بی محابا وگفت: آسم جان دلم ؟ .. دیوانه شده ای جنون عشق تو. را گرفته است که نفست بند آمده است عزیزکم آسم کدام اس...
ادامه مطلب
یکروز دوباره شاید عشق قد خواهد کشیدو درخت تنومندی خواهد شد شاید شاید یکروز دوباره عشق تو را لبریز و سیرابت کند بگذار عشق بانو در تو بدود ریشه کند بگذار بگذار عشق هر جور که دلش میخواهد در تو ریشه بزند تنومند شود... بگذار بانو + تاریـــــــخ ۱۳۹۵/۱۱/۱۷ ساعــــت 15:14نویــــسنده ♥ zani dar dor...
ادامه مطلب
باید همیشه خودت را گرم نگه داشت با شعر با غزل با آغوش با بوسه فرقی نمیکند باید خودت را یکجور گرم نگه داشت با بوسه با شعر با آغوش......
ادامه مطلب