بانویی در دور دست

متن مرتبط با «از تو به یک اشاره از من به سر دویدن» در سایت بانویی در دور دست نوشته شده است

آهای تو که عشق منی نیستی عشقم نیستی نیست نبودن نداشتن عدم حضور حاضر غایب قلب

  • نیلوبلاگ

    من تب داشتم و باز رمانتیک بازیم گل کرده بود یک رابطه ای بین تب و رمانتیک گرایی هست نبردی عاشقانه هایکویی عجیب...

    ادامه مطلب
  • کاش میخواندی (بخوانی ام ) بوی( دهان)تن _ تو را گرفته ام امروز ..

  • نیلوبلاگ

    کاش میخواندی (بخوانی ام ) بوی( دهان)تن _ تو را گرفته ام امروز .. -PostContent-> ادامه نوشته + نوشته شده در -PostDate-> ساعت -PostTime-> توسط -PostAuthor->  |  نوشتههای پیشین آرشیو موضوعی ...

    ادامه مطلب
  • کاش میخواندی (بخوانی ام ) بوی( دهان)تن _ تو را گرفته ام امروز ..

  • نیلوبلاگ

    کاش میخواندی (بخوانی ام ) بوی( دهان)تن _ تو را گرفته ام امروز .. -PostContent-> ادامه نوشته + نوشته شده در -PostDate-> ساعت -PostTime-> توسط -PostAuthor->  |  نوشتههای پیشین آرشیو موضوعی ...

    ادامه مطلب
  • نفس جان من /گیسوی پریشان تو در یاد

  • نیلوبلاگ

    آخ اگه دلت پیشه منه ..بگو یه تنه بجنگم با همه ..xa0...

    ادامه مطلب
  • دیوانه ای که زبانش (لبهایش) مزه عشق میدهد/میداد ،همیشه

  • نیلوبلاگ

    به شب موی تو آشفته ام ..xa0xa0کاش دلتنگی بال و پر داشتxa0میپرید میپرید تا xa0تو ...xa0xa0xa0xa0کاش لبهایم لبهای تو......

    ادامه مطلب
  • آدم حسرت به دل دیده اید ؟پنجره ی حسرت به دل چطور؟

  • نیلوبلاگ

    با صد هزار مردم تنهاییxa0بی صد هزار مردم تنهاییxa0xa0آفتاب کورمال کورمال خودش را کشانده به سمت گوشه یxa0xa0راستیه xa0پنجره ی همیشه در حسرت آفتاب مانده امان ،تقصیر خانه ی دو طبقه ی روبروست، تقصیر آفتااب و پنجره هم...

    ادامه مطلب
  • زنی با پالتوی قرمز توی شهر

  • نیلوبلاگ

    لم داده ام روی مبلxa0همین مبل دور و روبروی پنجرهافتاب تابیده به پنجره از صبحxa0همین جا نشسته امxa0توی اینستا پرسه میزدمنقاشی میدیدمxa0چهل تیکه های قشنگxa0پنجره افتاب رگه های عشق لای برگهاxa0به دیروز فکر میکنم از ...

    ادامه مطلب
  • رمبو الهی میخواندم تو چه میکنی کله ی صبح؟

  • نیلوبلاگ

    گوش ات چه میشنود صبح ؟xa0و من که به شکم روی پتوی گل نشاان وxa0قهوای زیر پنجرهردیف تا ردیف گلدانهای کوچک بریز کاکتوسها در دو ردیفxa0جز صدای ماشینها هیچxa0و کشتی مست رمبو را میخواندم قبلش به گمانم آنا آخماتواکه...

    ادامه مطلب
  • عجب آبانی شده /مرا ببوس /تو را ببوسم

  • نیلوبلاگ

    امروزxa0آبان و باران و کبابxa0آبان و بلال و آتشxa0آبان و باران و چایxa0دودیxa0و شب آبان و لبوی شیرینxa0و حالا خواب آلود و منگ به کوچه جناب مشیری گوش میدادم و بیژن مفیدxa0xa0xa0xa0xa0...

    ادامه مطلب
  • از سر خستگی و داشتم چند خط کتاب میخواندم

  • نیلوبلاگ

    مایلم شما را دوست داشته باشم عزیزمxa0و کمی در موردش حرف بزنیمxa0xa0...

    ادامه مطلب
  • فردا پنج شنبه اس؟فکر میکنم جمعه اس

  • نیلوبلاگ

    نه دیگه حس خوبی به اینجا نوشتن ندارم یه روز یه بنده خدایی رو میخوندم سالها پیش میگفت هر از چند گاهی ادم باید خونه اش و عوض کنه از یه جای جدید شروع کنه با ادمهای جدیدxa0 اگر چه من حال و حوصله یه جای جدید...

    ادامه مطلب
  • فکر کنم حالم خوبه فکر میکنی خوبم بدون تو و کمی عشق ؟آخ

  • نیلوبلاگ

    دیگه دست من نیست ... بستگی داره به تو بستگی داره که xa0تو xa0 xa0 xa0 xa0 xa0تا کجا دوسم داریxa0 عاشق من بمونی xa0 xa0 xa0 xa0 منو xa0تنها نزاری .. .xa0 بستگی داره به تو ..... دست من نبود اینجوری پیش اومد .. xa0xa0 منه احساساتی به...

    ادامه مطلب
  • اره خسته ام کم خوابیدم پاهام ورم کرده تو جاده بودم تو اتوبوس و ترمینال جنوب زده به سرم

  • نیلوبلاگ

    xa0 دوست داشتن بلد بودن میخواد با یکم دیونگیxa0 اصلا من میخوام دیونه باشم بمونم دیونه زندگی کنم دیونه بمیرم اصلا عاقل بودن و نمیخوام خب نمیخوامشxa0 xa0 xa0 xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • باید پنا هنده شم به چی ؟به کی؟

  • نیلوبلاگ

    _  باید   پناه نده شیم وقتی همه دارن فریاد میزننxa0 _آخه به چی به کی آخه به کجا ؟ _به قلم به این لعنتی زیبا ی فریبنده ی طناز قشنگ xa0به این شمشیر xa0دو سر لطیف xa0به این لعنتی عاشق جنگ گریز صلح طلب مهربان به قول آقای بیضایی (اره باید لب ببندیم )...

    ادامه مطلب
  • درآغوش" تو "بمیرم ،چشمهایت دو دیوانه ...

  • نیلوبلاگ

    صدای تارو xa0زمستان است xa0و " تو " به آغوش میکشی ام به آغوش "تو" فرو میرومxa0 در آغوش می کشی ام در اغوش م فرو میروی میبوسی ام میبوسم ات xa0لب تو و لب منxa0 زمستان است... عزیزم ...صدای تار و بوسه ی تو میبوسی ام و تار ...زمستان استxa0...

    ادامه مطلب
  • گاهی که نفس میکشم تورا

  • نیلوبلاگ

    دوست داشتن.... دوست داشتن که تمام نمی شودxa0 جان دلم؟xa0 رشته رشته میشود محو میشودxa0 خاکستر xa0زیر xa0آتش میشود اما... نابود xa0نه xa0نمی شود...xa0 یک چیز که قلبت را نشانه میگیردxa0 هوای نفست را بند می آوردxa0 دوست داشتن هزار بار گفته امxa0 جان دلم؟xa0 تمام نمیشودxa0 میشود؟xa0 نمیشود این کوفتی _شیرین_xa0قشنگxa0 نمیشود اما" تو" را تمام ات میکندxa0 و تمام...

    ادامه مطلب
  • نوشتن همچون خون در رگهای من است... شبیه عشق.....

  • نیلوبلاگ

    هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، xa0درختها، xa0شلوغی، آدمها، xa0تاکسی ها ، مردم xa0را میبینم؛xa0 دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال xa0میزند، xa0بیقرار میشود برای نوشتن؛ xa0گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند...xa0 همیشه آسمان، xa0آب ، xa0باد، xa0هوا، درخت xa0زمین، xa0بیقرا رم میکند؛ xa0یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگ...

    ادامه مطلب
  • این نفس های عاشقانه سهم من است... معشوقه ام میشوی؟

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0دستم راطوری محکم گرفته بود xa0انگار کودک گریزپایی باشم و نفس نفس لای درختها می دویید و کشان کشان من هم دنبالش؛ اردیبهشت xa0بود و باغ پر از شکوفه های صورتی هلو و صورتم گاه با شکوفه ها ملموسxa0و عطرش چنان توی چشمها و وتنم میپیچید که گویی توی ابر و اردیبهشت می دوم تمام تنم xa0غرق _ xa0عطر و شکوفه و اردیبهشت شده بود نفسم به شماره افتاده بود دستم را xa0کشیدم xa0و گفتم: بس ا ست دیگر بهشت هم باش...

    ادامه مطلب
  • گاهی که نفس میکشم تورا

  • نیلوبلاگ

    دوست داشتن....دوست داشتن که تمام نمی شودxa0 جان دلم؟xa0 رشته رشته میشود محو میشودxa0 خاکستر xa0زیر xa0آتش میشود اما... نابود xa0نه xa0نمی شود...xa0 یک چیز که قلبت را نشانه میگیردxa0 هوای نفست را بند می آوردxa0 دوست داشتن هزار بار گفته امxa0 جان دلم؟xa0 تمام نمیشودxa0 میشود؟xa0 نمیشود این کوفتی _شیرین_xa0قشنگxa0 نمیشود اما" تو" را تمام ات میکندxa0 و تمامت را از آن _عشقxa0 از آن _غزلxa0 و پر میشوی xa0از غزلواره پر از دوستت دارمxa0 پر از میخواهمت...xa0 پر از نفس میکشمت...xa0 پر از هوا هوای دلدادگیس...

    ادامه مطلب
  • نوشتن همچون خون در رگهای من است... شبیه عشق.....

  • نیلوبلاگ

    هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، xa0درختها، xa0شلوغی، آدمها، xa0تاکسی ها ، مردم xa0را میبینم؛xa0دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال xa0میزند، xa0بیقرار میشود برای نوشتن؛ xa0گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند...xa0 همیشه آسمان، xa0آب ، xa0باد، xa0هوا، درخت xa0زمین، xa0بیقرا رم میکند؛ xa0یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگری میشوم...xa0 نه محال است بتوانم ننویسم، من نخواهم هم، کلمات، این زیبا های خفته _شگفت انگیز ...

    ادامه مطلب