لم داده ام روی مبل
همین مبل دور و روبروی پنجره
افتاب تابیده به پنجره از صبح
همین جا نشسته ام
توی اینستا پرسه میزدم
نقاشی میدیدم
چهل تیکه های قشنگ
پنجره افتاب رگه های عشق لای برگها
به دیروز فکر میکنم از آزمایشگاه کله میدان. اصلی تا خود خانه پیدا امدم
ظهر بود
تمام پیاده رو پر از برگ
ادم یاد سوئیس پاریس
چمیدانم
یکچیزهای لعنتی
نه به برگها نگاه میکردم
تند راه می امدم
پالتوی, قرمزم تنم بود
صبح کتابخانه رفته بودم لای راهروهای خالی دوربین ها نیچه ورق میزدم
خیره شده بودم به دوربین ها
اخ دوربین ها
چقدر دوربین که عکسم تویشان می افتد
باید بروم همه خیابانها منتظرند
نشسته بودم روبروی کتابخانه
یه نیمکت توی افتاب
باد میزد
زیر درخت چنار
افتاب
آذر بود
توی خیابان
دنج خلوت
کتاب میخواندم
چنار روی سرم برگ میریخت
شده آذر باشد
برگریز وحشتناک خیابانها
روبروی کتابخانه زیر درخت چنار باد و برگ کتاب بخوانی؟
یه ددختر مدرسه ای یازده ساله با مامانش رد شد برگشت زل زد بهم یه دیونه نشسته بود رو یه نیمکت غرق برگ تو افتاب و باد کتاب میخوند پاتوی قرمز تنش لابد میگفت دیوونه اس خوش به حالش
شهر شده لعنتی مثل سوییس مثل پاریس هلند هزار جای کوفته زهرمار دیگر
پر از برگ هیچ برگی هم جارو نمیشود خوش به حال عاشقا
_حالا کو عاشق ؟
داریم غرق میشویم توی آذر لعنتی لای برگها
بعد من نشسته ام روی همین مبل لعنتی روبروی پنجره
باید بروم شهر را قدم بزنم بعد مراقب برگها باشم لگدشان نکنم
پیگیر آزمایش ام باشم تهران بروم
حوصله ی تهران رو هم ندارم بدم میاد ازش
_چرا؟خل دیونه ی لعنتی میشه حوصله خودتو داشته باشی پاشو لباس ببپوش ظهر داره میشه برو شهر لعنتی رو قدم بزن
بانویی در دور دست ...
ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 103