اینروزها انگار زبانی برای گفتن یا دستی برای نوشتن نیست سرمای شدیدی خورده ام؟ و افتاده ام.. هوا مرموز و عجیب شده زیر پتوی سبز روشن چمنی ام که درست شبیه دشت دم صبح سبز خرم روشن است مثل وقتی که آفتاب روی چمنها میزند خودم را مچاله کرده ام مثل خوابیدن کودک در شکم مادرش همیشه همینجوری ام یعنی اینجور میخوابم به
یکطرف سمت چپ؟ و در حالی موبایل به دست دارم مینویسم حوصله نوشتن رو اصلا ندارم حتی حوصله بیدارموندن چه پست مسخره و کسل کننده ای اونم دم صبح که چی؟ که من خوابم میاد و سرما خوردم؟ میرم بخوابم بانویی در دور دست ...
ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 124
تاريخ: چهارشنبه
7 مهر
1395 ساعت: 4:07