-رمان بنویسی؟ رمان چه خانوم؟
-رمان زندگی ام را سرنوشتم را
-پس چرا نمینویسی یعنی چرا ننوشتی خانوم جان!
-آخر.. انتهایش را نمیدانستم بلد نبودم تمامش کنم آخر قصه که معلوم نبود نمیدانستم چطور باید تمامش کنم عزیز جان!
- ای بابا سخت میگیری خانوم جان آخرش را یکجور سرهم می اوردی
-قصه مال پانزده سال پیش هست حالا خیلی چیزها عوض شده رنگ باخته
-یعنی آخر قصه معلوم شده خانوم جان؟
-نه عزیز جان آخر قصه که معلوم نمیشود ته ته ته اش اما
-اما چه خانوم جان
-اما قصه های عجیبی رخ داده شبیه توی قصه ها پر از بالا و بلندی فراز و نشیب دوز و کلک اگر بدانی. هول برت میدارد خوف میکنی
-ای خانوم جان هیچ چیز دیگر خوفناکمان نمیکند
-میکند جانم میکند این چیزها همه را میترساند قصه هزار یک و شب است برای خودش..
-این طور که میگویید هول میکنم قلبم تیر میکشد چشمانم سیاهی میرود خانوم جان
-دیدی؟ دیدی گفتم هول برت میدارد هنوز چیزهایی هست که تو نمیدانی خیلی چیزهد روزگار عجیبی است جانم روزگار غریبی است جانم
-خانوم جان خانوم جان...
بانویی در دور دست ...ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 112