بانویی در دور دست

متن مرتبط با «رگهای» در سایت بانویی در دور دست نوشته شده است

نوشتن همچون خون در رگهای من است... شبیه عشق.....

  • نیلوبلاگ

    هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، درختها، شلوغی، آدمها، تاکسی ها ، مردم را میبینم؛ دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛ گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند... همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛ یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگ...

    ادامه مطلب
  • نوشتن همچون خون در رگهای من است... شبیه عشق.....

  • نیلوبلاگ

    هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، درختها، شلوغی، آدمها، تاکسی ها ، مردم را میبینم؛دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛ گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند... همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛ یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگری میشوم... نه محال است بتوانم ننویسم، من نخواهم هم، کلمات، این زیبا های خفته _شگفت انگیز مرا میان خود میگیرند، همچون هاله نور... و با آنها به رقص بر میخیزم؛ نه... نمیشود کلمات را نادیده گرفت، تحقیرشان کرد؛ باید آنها...

    ادامه مطلب