
ساعت از دوازده گذشته بود درست جلوی بخاری دراز کشیده بودم بعد یک ساعت نه دو ساعت جرو بحث و فک زدن با جیگر و نخوابیدنش یهو گفت خودم میدونم بزار به بابا بگم همش تو انتر نتی...بعدم یهو سریع رفت زیر پتو و خودشو قایم کرد درست مثل کسیکه که میدونه کار بدی کرده من :ها بله؟ تو چی هستم؟ و هوس قصه کرده بود اونم یه قصه ببعی دور دراز گفتم حرف شم نزن یه قصه کوچولو بعدم یه قصه بیخود من درآوردی تعریف کردم آموزشی درمورد یه ببعی و مامانش گمونم دو خط هم نبود یهو جیگر گفت پس باباش کجاست چرا نیست گفتم بابا نداره دیگه نمی بینی ببعی ها بابا ندارن با ماماناشون هستن گفت یعنی باباش کجاس گفتم کجا ندارن دیگه بیخیال شو گفت اهان فهمیدم حتما جدا شدن بابا مامانش از هم طلاق گرفتن؟ منو میگی نصفه شبی شوک و رم داشت گفتم طلاق؟ ت...
ادامه مطلب